X
تبلیغات
دوری

دوری

دوری...داره عادتم میده به بودنت

پایان من! (برای خاص ترین مخاطب دنیام)

کلاغ جان!

اینجا پایان قصه ی من است، آغاز غصه ام...

بیهوده بالهایت را به هم نزن..

الکی غار غار هم نکن..

دلت برای دلم هم نسوزد..

بیا پایین

انقدر از آن بالا نگاهم نکن!

اگر تو نرسیدی، من هم نرسیدم!

رفتن بس است، به کلبه ی من بیا...

روی پنجره اش خانه کن...

راحت باش من دارم میروم

ولی نترس تنها نخواهی بود..

دلم را جا گذاشته ام!

فقط...

مثل من و او ، رهایش نکن!

دلم تنهاست!


+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392 ساعت 18:15 توسط سوگند |


تحمل نمی کنم...

میترسم...

میترسم از اینکه یکی دیگه بیاد و دلتو ببره...

آخه توهم آدمی و مختار...

یه چیزی توی گلوم اذیتم میکنه!

همین الانشم چشام خیسه!

نه...

سرما نخورده ام، آلرژی هم ندارم...

فقط تحملم کمه...

عزیزم...

عمرم...

جونم...

اگه...اگه...............

میمیرماااااااااااااااااااااااااااااااا

میمیرم.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ساعت 21:36 توسط سوگند |


بیا

تو فقط بیا.....

یا عاشقم میشوی..

یا عاشقت میکنم...

عشق من!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ساعت 19:21 توسط سوگند |


سوگند... .

این بار قسم میخورم:

اگر جواب نداد، دل میکنم و میروم!

ولی....

هه ...

دلم نمی آید...

هم تو نامردی...

هم این دل!

مخاطب خاص من

میترسم مجبور شوم...

مجبور که شوم،هم دلم را رها کنم هم تو را... .

هرچند برای تو که فرقی نمیکند.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ساعت 18:20 توسط سوگند |


سادگی شیرین... .

و من چقدر ساده ام!

تو فقط چند پیام دادی و من...

با همان ها....

" سال ها" را کنارت زیسته ام!

در رویا!

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ساعت 18:16 توسط سوگند |


کمی ببین...

انقدر ندو...!

گاهی بایست، اطرافت را نگاه کن و مرا ببین.

منی را که گوشه ای ایستاده و تا جایی که جاده ها میگذارند نگاهت میکنم و بعد لبخند میزنم!

گاه شیرین ؛که دیده امت...

گاه تلخ ؛ که هیچگاه نمیبینی ام.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ساعت 18:14 توسط سوگند |


فرق من و تو!

تو یک "پیام" میدهی...

من یک "دنیا" میسااازم!

و تو.....

بازهم میخوابی...!

آرام بخواب مرد لحظه های من!

من همیشه پتوی عشقم را تا روی شانه هایت میکشم.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ساعت 18:7 توسط سوگند |


دوستت دارم!

بااااورت نمیشود،

یک لبخند تو چه به حال روزهای من می آوررررررد!

لبخندت برای من

بهشت پاک خدایان است!

زیباترین صحنه ی تمااااااام هستی...

....

...

..

.

هرچند دلم میرود...

اما...

تو فقط بخند

برای من!

زیبا تر از رقص شکوفه هادر باد...

دوستت دارم!

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1392 ساعت 20:5 توسط سوگند |


تو...مخاطب خاص من!

کم کم...

نوشته هایم که بماند،

چشمهایم هم دارند مخاطب خاص میگیرند!

مهم نیست بدانی که مخاطب خاص من هستی یا نه...

من با خیالت...

در رویاهایم...حرفهای زیادی میزنم!

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392 ساعت 15:27 توسط سوگند |


اگه تو نباشی

هر دوی ما میدانیم:

اگر تو نیایی نخواهم مرد،

دنیا برایم تمام نمیشود؛

لبخند با لبهایم برای همیشه قهر نمیکند؛

اما...

دلم

با مدادی سیاه...

روی چشمهایم...

همیشه حسرت تو را خواهد کشید!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 ساعت 19:19 توسط سوگند |


رویای تو

باز شب شد!

من و تنهایی هایم و یاد تو!

باز

رویایت در خیالم به حقیقت پیوست... .

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392 ساعت 23:13 توسط سوگند |


واقعا

(این رو استثناآ خودم ننوشتم،ولی همچین بی ربط هم نیست،باش موافقم)


برای دوست داشتنت

محتاج دیدنت نیستم ...

گرچه نگاهت ارامم میکند

محتاج سخن گفتن با تو نیستم ..

گرچه صدایت دلم را میلرزاند

محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم ..

گرچه برای تکیه کردن

شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است

دوست دارم ...

نگاهت کنم

صدایت را بشنوم

به تو تکیه کنم

دوست دارم بدانی

حتی اگر کنارم نباشی ...

باز هم نگاهت میکنم

صدایت را میشنوم

به تو تکیه میکنم

تو همیشه با منی

و من همیشه با توام هرجا که باشی

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1392 ساعت 18:43 توسط سوگند |


مرا از خودت نران!

مرا از رفتنت نترسان!

زندگی فقط تکرار این رفتن هاست...

تو چه باشی،چه نباشی...

آسمان هرروز من خاکستریست...

بودنت خوب است،اما رفتنت را چاره ای نیست...

این دل مدتهاست که عادت به دیدن پرواز پرنده هایی کرده که میروند و دیگر تاب ایستادن جلوی هیچ رفتن و

اتفاق دیگری را ندارد...

خوب من...

میروی،برو

نمیروی،بمان....

فقط.....

دل مرا از خودت نران!


+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1391 ساعت 19:49 توسط سوگند |


ابلهانه

چقدر ابلهانه هست

من عاشق تویی شدم که نمیدانم اصلا میتوان عاشقت بود یا نه!

عشق که نه،

من تو را برای ماندن میخواهم

و برای بودن...

و برای داشتن...

پس فقط دوستت دارم!

من تو را برای ماندن میخواهم؛

برای همیشه

مرا کم، اما همیشه دوست داشته باش!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 ساعت 18:56 توسط سوگند |


بشین

سقف دنیا وقتی کوتاه است

بعد از زمین خوردنت بلند که شوی...

هه...

سرت تنها به سقف میخورد و

باز می افتی...

خوب من!

همین پایین بشین!

تا سرت را به باد نداده ای!

+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1391 ساعت 18:23 توسط سوگند |


تو

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 ساعت 16:41 توسط سوگند |


..

بازم میگم، میدونی چیه؟!

                                               دوری،

داره عادتم میده به بودنت...

مثه همه وقتایی که نیستی

و حس میکنم بودنتو...

آره...

دوری،

ولی نزدیک...

تنهام نمیذاره...

خیالتو میگم!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391 ساعت 22:51 توسط سوگند |


ساده

گاهی وقتها...

فقط باید خیلی ساده پذیرفت!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ساعت 22:8 توسط سوگند |


حوا

اگر فقط یک لحظه آدم میشدی،

من برایت یک عمرررررررررررررر،

"هوا" میشدم... .

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1391 ساعت 19:4 توسط سوگند |


این آدمها!

کنارجاده ایستاده ام،

آدمها از کنارم رد میشوند،

ناخنهایش را بی جهت به دیوار دلم میکشند...

نمیدانم!

شاید صدای خوشی دارد...

ترک خوردن احساس من!

شاید هم...

جای بدی ایستاده ام،

باید به درون جنگل بگریزم از دست این آدمها.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1391 ساعت 18:42 توسط سوگند |


خسته ام نکن!

خسته که میشوم،

دلم حتی هوای تو را هم نمیخواهد....

خسته ام نکن!

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1391 ساعت 20:3 توسط سوگند |


ای بابا

بازم شیطونی کردم!

داد زدم:

خانووووووووم،ببخشید...شما که کفشتون پاشنه بلنده، من دستم نمیرسه، میشه شما واسم زنگ بزنید؟!

زنگ را زد...

من فرار کردم...،

او ایستاد...،

تو در را باز کردی... .

ای بابا، من که دستم میرسید...

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1391 ساعت 20:30 توسط سوگند |


یوسف

یوسف می دوید و همه ی درها باز میشدند.....

من...

هرچه ایستادم، هیچ دری باز نشد.

تمام روز را در زدم،امااااا...

هه،

در دلت خراب بود...!

باید زنگ میزدم!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1391 ساعت 20:26 توسط سوگند |


بعد از تو...

بعد از تو همه ی قصه های دنیا، "حسنک کجایی؟" خواهند شد،

و تمام حسنک ها، "چوپان دروغگو"............

تمام پرنده ها "کوکو" میشوند و فریاد می زنند نبودنت را،

و تمامی فریادها،سکوت میشوند..........

بعد از تو...

همه ی کلاغها در نیمه ی راه خواهند مرد،

و من...

تا ابد، به انتظار پایان قصه ام خواهم نشست!

+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1391 ساعت 15:15 توسط سوگند |


قهر من!

انگار دلم با خنده هایت قهر است.......

چون هر وقت میخندی،

دلم میرود...

تا ناکجا!

لطفا...

از این به بعد، کمتر بخند.......

بگذار دلم نسوزد از دیدن لبخندهایی که مال او نیست!



+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391 ساعت 22:32 توسط سوگند |


سوال

تمام لطیفه های دنیا بی مزه میشوند برای من،

وقتی تو شوخی همیشگی ات را میکنی.........

چقدر خنده دار است:

(دوستت دارم)

فقط 1سوال...؟

چرا انقدر لطیفه هایت بوی دروغ میدهد!!!!!!!!!!!

خسته نشده ای؟!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 ساعت 18:6 توسط سوگند |


بعد من...

باران می آید...

قطره های کوچک آب با شتاب زمین میخورند.........

زیر باران برو!

بگذار آغوشت پناهگاهی باشد برای قطره ها...تا قلبشان درد نگیرد از بی کسی!

من که روزهاست دل بریده ام از پناهگاه گرم روزهای بارانی ام...

.

.

.

نیمه ی من!

بعد من... آغوشت را فقط پناهگاه قطره های باران کن.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 ساعت 17:44 توسط سوگند |


باران

دارد باران میبارد...

خیالی نیست، لباسهایم را از روی بند برنمی دارم؛

می آید و زود تمام میشود...

مانند تو که آمدی...

لباسهایت را از چمدان در نیاوردی....

دستت را به دیوار زدی؛سک سک...

بعد هم رفتی....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 ساعت 17:39 توسط سوگند |


شبیه تو

باران می بارد و بند میاد..........

رنگین کمان می درخشد و محو میشود.....

اینها چقدر مرا به یاد تو می اندازند!

چه شباهت غریبی...

نیمه ی من.


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 ساعت 17:36 توسط سوگند |


ماها....

اینو تو 1وب دیدم، به نظرم جالبه.....

ماهایی که دیگه نه از اومدن کسی ذوق زده میشیم

 

نه کسی از کنارمون بره حوصله داریم نازشو بخریم که برگرده...

 

ما ها آدمای بی احساسی نیستیم...

 

ما ها بی معرفت و نامرد نیستیم...

 

یه زمانی یه کسایی

 

وارد زندگیمون شدن

 

که یه سری باورامونو از بین بردن

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 ساعت 14:21 توسط سوگند |